سلام

بعد دو سال اومدم اینجا سر بزنم

اینجا تغییری نکرده هنوز. فقط سوت و کور شده. اون موقع ها اینجا برو بیایی بود. محله شلوغی شده بود آخریا. هر چی این اینجا برو بیا داشت خونه جدیدم تو یه جای خلوته. جز خودم و خونوادم کسی سالی یه بار هم از کوچه مون رد نمی شه. شاید دلیلش اینه که آدرس جدیدمو به کسی ندادم اما آشناها که دارن هم سر نمی زنن. گله ای هم نیست. همه سرشون شلوغه. راه ها هم خیلی دور شده کسی نمی تونه به کسی سر بزنه...

***

راستی چرا این دنیای مجازی انقدر بینهایته؟وقتی یه جاش خونه می سازی با شهرهای دیگه میلیون ها سال نوری فاصله داری. باید بری آدرستو بدی به بقیه تا بیان. اما آدرس پیدا کردن راحته، نیازی هم نیست از آدمایی که فارسی تو با زبون مادریشون جواب میدن آدرس بپرسی. وقتی میان خونه ات کم کم محله ات شلوغ میشه. یعنی انگار خودت جاده می کشی به سمت خودت. خودت کم کم بزرگش می کنی و یه موقع می بینی خونه ات تو قلب یکی از شهرهای شلوغ و پر سر و صدای اینترنته! اونوقته که اگه نخوای دیگه اون سرو صدا رو نمی تونی کاری کنی. نمیتونی خیابونایی که ساختی خراب کنی. دلتم نمیاد خونتو خراب کنی. این خلاف اخلاقه و انصافه! اونوقت همه چیز و ول کنی و فرار کنی. باید بری دوباره توی یه گوشه دیگه خونه بسازی و این دفعه یه کوره راه بیشتر براش نزاری تا شهر. یه کوره راه که شبا جز با مهتاب کامل نتونه کسی پیداش کنه. جایی که صدای کلیک کولوک و تق تق صفحه کلیدا و قیژ و قیژ کسایی که سوار لینکا می شن نیاد.

اگه قول میدی خیابونامو گشاد نکنی - به قول طلک فاحشه اش نکنی- می تونی بیای بهم سر بزنی.

اما سوار هیچ لینکی نشو. پیاده بیا....

alijoker.blogspot.com

 

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٩


اختتامیه

اینکه آدم به خانه خرابه خود باز گردد حس عجیبیست. خواستم بگم که لینک ها اصلاح شدند و کامنتینگ درست شد. همین. امیدوارم این آخرین حرفم در این جا باشد.
اسباب و اثاثیه ام را در http://alijoker.blogspot.com چیدم. خوشحال میشوم آنجا ببینمتان.

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦


ای دل ما چه ساده ای، چقدر زود گول می خوری!

سلام
دوستان عزیز این پایان علی جوکر است.
اگر در این چهار سال به من سر زدید ممنون و اگر نزدید وبلاگ جدید من در زمینه ترجمه بزودی راه اندازی می شود. خوشحال می شوم آنجا ببینمتان.

این وبلاگ تا زمانی که پرشین بلاگ معرفتش بکشد خواهد بود، تنها ممکن است گرد و غبار در و دیوارش را بگیرد. از تار عنکبوت که چه بگویم، تمام این دنیای مجازین تارهای بهم بافته ایست از این سوی دنیا به آن سو. اگر فکر می کنید سر هر کدام از تارها به یک سرور بیجان ختم می شود اشتباه می کنید. دیر یا زود شما هم به تارهایی خواهید رسید که سرشان کنج دل کسانی گره خورده که به امید آنند تا سر دیگرشان بر دلی بنشیند. اما اشتباه نکنید. نه بر تار اشک بریزید و نه بر تار عنکبوت خانه کنید، که سست بنیاد است.

باشد هبوط این صفحهات حتی برای ذره ای به صعودمان بیانجامد.

آشیل در تروا:

When in future they want to talk about us,

let them say I walked with giants.

Let them say I lived in the time of Hector, tamer of horses,

Let them say I lived in the time of Achilles...

 

برکت باشد.
علی نورانی
July 26, 2007

 

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦


برداشت آزاد


ترجمه ای آزاد از همینگ وی در وداع با اسلحه:

من از گنگی  بطور احمقانه رمانتیک انتزاعات روزمره ما حالم بهم می خورد! کلمات انتزاعی مثل شرف، افتخار، مقدس، عزت، شجاعت، فرهنگ، و ... دیگر برایم هیچ مفهومی ندارند.


  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦


شقایق

از سیامک مهاجری به شقایقی که دمپایی های صورتی اش مدتی ست جلو خانه ما پارک شده اند!

***

به شقايق كوچك و رنگارنگم كه سراسر اميد وشعف است

لرزش مواج چشمهايت

مثل يك روز آرام غروب درياي بابل سراست!

كوزه اي از اين چاه اگر بردارم

خليج نيلگون هميشه خيامي

چشمهايت مي شوم

كه پري كوچك غمگيني را مي خنداند

و شهادت آسمان را

دريا سكوت مي كند

وما

.

.

.

سقوط!

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦


ترجمه - شبانه

شبانه

If night’s beauty is futile

Why is night

Beautiful?

For whom is it beautiful?

*

Night and

The incurved river of stars

That passes cold,

And the long-tressed[1] mourners

At the river’s banks

Which memory

With breath taking songs of frogs

Will they sing?

When every dawn

With the chorus sound of twelve bullets

Is

Pierced?

*

If night’s beauty is futile

For whom is night beautiful

Why is it beautiful?

 

اگر كه بيهده زيباست شب

براي چه زيباست

شب؟

براي كه زيباست

*

شب و

رود بي انحناي ستارگان

كه سرد مي گذزد،

و سوگ وارانِ دراز گيسو

بر دو جانب رود

ياد آورد كدام خاطره را

با قصيده ي نفس گير غوكان

تعزيتي مي كنند

به هنگامي كه هر سپيده

به صداي هم آواز دوازده گلوله

سوراخ

مي شود؟

**

اگر كه بيهده زيباست شب

براي كه زيباست شب؟

براي چه زيباست

شعر زمان 1، احمد شاملو

صفحه 259

 

 

علي نوراني

 


[1] - Tresses: (lit.) a woman’s beautiful long hair.

 

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦


عکس

دارم روی یک ترجمه کار می کنم.

فعلا میتونید آخرین عکس های منو اینجا و بقیه رو اینجا ببینید.

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦


النظافه من الايمان


*شخصيت و فضاي اين داستان كاملا خيالي هستند و هر گونه شباهت با واقعيت تصادفي مي باشد.

** عنوان داستان تنها جنبه كنايي و طنز دارد و بهيچ عنوان به منظور بي احترامي به مقدسات اسلام انتخاب نشده است.

النظافه من الايمان

وسایلش را که جمع می کرد چشمش افتاد به عکس روی صابون. یک زن نیمه برهنه موبور بود که داشت به آدم لبخند می زد و در نگاهش یک جور خواهش بود. احتمالا امریکایی بود. بوی صابون لوکس را خیلی دوست داشت. صابون را هم با بسته اش انداخت توی لگن و راه افتاد.

سرش را که شست می خواست لیف را بردارد که یکهو چشمش افتاد توی چشم های زن. همین طور که از دستانش آب می چکید پاکت کاغذی صابون را باز کرد و صاف چسباند روی کاشی دیوار. عجب عکسی بود. با خودش گفت که کاش همه حمام های خوابگاه اینطوری قاب عکس داشتند.

زن از نگاهش دست بردار نبود. شروع کرد به فکر و خیالات٬ گاهی به خود می خندید و گاهی جدی می شد. با خودش که ور می رفت هیچ صدایی نمی شنید. نه صدای آب و نه صدای بغلی ها. بعضي وقت ها فكر مي كرد آنها هم صداي او را نمي شنوند. در آخرين لحظه به اين فكر كرد كه ديگر از اين كار خسته شده است. توي فيلم ها ديده بود كه دانشگاه هاي خارج همه جوان ها آزادند. لابد همه كار هم مي كردند. "خب من هم اگر آنجا بودم همين كار را مي كردم!" يكدفعه عصباني شد و مي خواست به دين پدرانش فحش بدهد. اما اينكار را نكرد. ولي بخودش تا مي توانست فحش داد، كه چرا بايد ترم شش و معدل الف زيست شناسي باشد و تا بحال دستش هم به يك دختر نخورده باشد. آنوقت آن خارجي هاي احمق...

سعي كرد بي خيال اين فكر و خيال ها شود، اما نمي شد. حتي دبيرستان هم اين چيز ها را مي دانست. مي دانست كجايش براي چه كاري ساخته شده.

سرش را گرفت زير دوش. بعد طرف چپ، بعد طرف راست. صداي آب را خيلي دوست داشت. به اين فكر مي كرد كه اگر مي توانست فكرهايش را بنويسد غوغايي مي شد. خودش را خشك كرد و رفت. دختر را اما همان جا گذاشت، چون مي خواست بقيه هم بدانند كه او در لحظات آخر به چه فكر مي كرده. توي راهرو ياد دوستش افتاد كه نويسنده بود. اينطوري دخترها هم مي فهميدند او چه طرز تفكري دارد، شايد...

پيش نويس

6/2/86- 11:30 صبح

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦


A Farewell to Arms - updated!

روي صندلي جلوي ميزي كه يك سمت آن گزارش هاي پرستاران از گيره ها آويزان بود نشستم و به بيرون پنجره نگاه كردم. بجز تاريكي و ريزش باران در نور پنجره چيز ديگري نمي توانستم ببينم. پس تمام شد. بچه مرده بود. بخاطر همين دكتر انقدر خسته بنظر مي رسيد. اما آنها چرا در اتاق با او آنطور رفتار كردند؟‌ شايد فكر مي كردند بر مي گردد و شروع به نفس كشيدن مي كند. من ديني نداشتم اما مي دانستم بايد غسل تعميد داده مي شد. اما اگر هيچ وقت نفس نكشيده بود چي؟ نكشيده بود. هيچ وقت زنده نبوده است. بجز در كاترين. من بقدر كافي لگد زدنش را آنجا حس كرده بودم. اما نه در هفته آخر. شايد تمام اين مدت خفه شده بود. بچه كوچك بيچاره. كاش من لعنتي مثل او خفه مي شد. نه نمي خواستم. هنوز مرگ براي عبور من نبود. حالا كاترين مي مرد. اين همان بود كه تو مي كردي. تو مي مردي. نمي دانستي جريان از چه قرار است. هيچ وقت براي دانستن زماني نداشتي. تو را به بيرون پرتاب مي كردند و قانون ها را به تو مي گفتند و اولين باري كه خارج از جايگاه گيرت مي آوردند مي كشتند. يا تو را بدون دليل مي كشتند‏‏‏‏، مثل آيمو. يا مثل رينالدي به تو سفليس مي دادند. اما در آخر تو را مي كشتند. مي توانستي روي آن حساب كني. همين اطراف بمان و آنها تو را مي كشند.

يك بار در اردوگاه كنده اي را روي آتش گذاشتم و كنده پر از مورچه بود. وقتي شروع به سوختن كرد، مورچه ها به بيرون هجوم آوردند و اول بطرف جايي كه آتش بود رفتند. سپس برگشتند و به سمت انتها دويدند. وقتي تعدادشان در انتها به اندازه كافي بود شروع به افتادن در آتش كردند. بعضي ها با بدن هاي سوخته و له شده بيرون آمدند و رفتند. بدون اينكه بدانند به كجا مي روند. اما بيشتر آنها بطرف آتش رفتند و سپس به سمت انتها، و در انتهاي خنك تجمع كردند و در نهايت در آتش افتادند. يادم مي آيد در آن لحظه فكر كردم كه اين آخر دنياست و فرصت بي نظيري براي مسيح بودن و كنده را از روي آتش بلند كنم و بيرون آتش بيندازم، جايي كه مورچه ها مي توانستند روي زمين پايين بيايند. اما هيچ كاري نكردم. جز اينكه يك ليوان فلزي آب روي كنده ريختم، تا ليوان را براي ويسكي قبل از آنكه به آن آب اضافه كنم خالي كرده باشم. فكر كنم ليوان آب، روي كنده سوزان فقط مورچه ها را بخار كرد.


كتاب پنجم. صفحه 232 و 233
وداع با اسلحه. ارنست همينگوي
ترجمه: علي نوراني – 3/1/1386

I sat down on the chair in front of a table where there were nurses’ reports hung on clips at the side and looked out of the window. I could see nothing but the dark and the rain falling across the light from the window. So that was it. The baby was dead. That was why the doctor looked so tired. But why had they acted the way they did in the room with him? They supposed he would come around and start breathing probably. I had no religion but I knew he ought to have been baptized. But what if he never breathed at all. He hadn’t. He had never been alive. Except in Catherine. I’d felt him kick there often enough. But I hadn’t for a week. Maybe he was choked all the time. Poor little kid. I wish the hell I’d been choked like that. No I didn’t. Still there would not be all this dying to go through. Now Catherine would die. That was what you did. You died. You did not know it was about. You never had time to learn. They threw you in and told you the rules and the first time they caught you off base they killed you. Or they killed you gratuitously like Aymo. Or gave you the syphilis like Rinaldi. But they killed you in the end. You could count on that. Stay around and they would kill you.


Once in camp I put a log on top of the fire and it was full of ants. As it commenced to burn, the ants swarmed out and went first towards the center where the fire was; then turned back and ran towards the end. When there were enough on the end they fell of into the fire. Some got out, their bodies burnt and flattened, and went off not knowing where they where going. But most of them went towards of the fire and then back towards the end and swarmed on the cool end and finally fell off into the fire. I remember thinking at the time that it was the end of the world and a splendid chance to be a messiah and lift the log off the fire and throw it out where the ants could get off onto the ground. But I did not do anything but throw a tin cup of water on the log, so that I would have the cup empty to put whiskey in before I added water into it. I think the cup of the water on the burning log only steamed the ants.

Book V. pages.232 & 233
Hemingway, Ernest. A Farewell to Arms.
Translation by: Ali Noorani – ‎22‎ ‎March‎,‎‎ ‎2007

مقابله:
با خودم گفتم بد نیست ترجمه همین متن رو از نجف دریا بندری متجرم قادر همینگوی هم بخونید:
روی صندلی جلوی میزی که گزارش های پرستارها با گیره به پهلویش آویخته بود نشستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. چیزی نمی دیدم جز تاریکی و بارانی که در نور پنجره می بارید. که این طور. بچه مرده بود. به همین جهت دکتر آن قدر خسته می نمود. ولی پس چرا تو اتاق آن کار ها را باش کردند؟ لابد تصور می کردند که حالا می آید و نفس می کشد. من دین نداشتم ولی می دانستم که باید بچه را غسل تعمید داد. ولی اگر هرگز نفس نکشیده باشد چه طور؟ نفس نکشید. هرگز زنده نبود. مگر توی شکم کاترین. بارها تکان خوردنش را آن تو احساس کرده بودم. اما یک هفته بود احساس نکرده بودم. شاید در تمام این مدت خفه شده بود. طفلک بی زبان. آرزو می کردم که من هم این طوری خفه شده بودم, نه, آرزو نمی کردم. ولی دیگر از دست این مرگ خلاص می شدم. حالا کاترین می میرد. آخرش همین است. می میری و نمی دانی موضوع چه بود. هرگز فرصت نمی کنی که بدانی. تو را می آوردند. مقررات را به تو می گویند و اولین باری که زیر پایت را خالی دیدند تو را می کشند. یا این که مفت و بی خبر می کشند, مثل آیمو. یا اینکه مثل رینالدی دچار سفلیست می کنند. ولی آخر می کشند. از این بابت خاطر جمع باشد. همین قدر باش, آخر تو را خواهندکشت.
یک بار در اردوگاه کنده ای را در آتش گذاشتم و کنده پر از مورچه بود. همین که شروع به سوختن کرد, انبوه مورچه ها بیرون ریختند و اول به طرف وسط رفتند که آتش می سوخت؛ بعد برگشتند و به ته کنده فرار کردند. هنگامی که به قدر کافی در ته کنده جمع می شدند توی آتش می افتادند. بعضی ها در می رفتند, تن شان سوخته بود و له شده بودند و همین طور می رفتند و نمی دانستند کجا می روند, ولی بیشترشان به طرف آتش و بعد به ته کنده می رفتند و در انتهای خنک کنده جمع می شدند. سرانجام توی آتش می افتادند. یادم هست که در آن موقع فکر کردم که این آخر دنیا است و فرصت خوبی است که آدم مسیح بشود و کنده را از آتش بردارد و بیرون بیندازد تا مورچه ها بتوانند خودشان را به زمین برسانند. ولی من کاری نکردم, جز اینکه یک فنجان آب روی کنده پاشیدم تا فنجان را خالی کنم که ویسکی در آن بریزم و بعد آب به آن اضافه کنم. فکر می کنم پاشیدن فنجان آب روی کنده سوزان, مورچه ها را فقط بخار داد.

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٦


Ghosts - ارواح

...

ماندرز.  نه، به اين خاطر كه شما يك ترسوييد، همون طور كه خودتون گفتيد. اما اگر ترسو نبوديد-؟ خداي بزرگ، چه رابطه تكان دهنده اي!

خانم الوينگ. خب، ما همه از چنين رابطه اي بوجود اومديم، اونجوري كه بهمون گفتن. و كي همه چيز رو تو دنيا اينجوري ترتيب داد، كشيش ماندرز؟

ماندرز. من در مورد چنين سوالاتي با شما بحث نخواهم كرد، خانم الوينگ. شما در چارچوب ذهني معنوي درست براي اون قرار نداريد. اما شما بخودتون جرات مي دين كه بگين اين از ترسويي شماست-!

خانم الوينگ. بهتون مي گم منظورم چيه. ترسيده ام، چون چيزي در من هست شبيه ارواح كه نمي تونم هيچ وقت خودمو ازش راحت كنم.

ماندرز. چي صداش كرديد؟

خانم الوينگ: ارواح گونه. وقتي رجينا و اسوالد رو اونجا ديدم، انگار كه ارواح رو ديدم. فكر مي كنم تقريبا ما همه ارواح هستيم- همه ما- كشيش ماندرز. فقط اون چيزايي كه از پدر و مادرمون به ارث برديم نيستن كه دارن توي ما راه ميرن، بلكه اونا همه جور افكار مرده و عقايد كهنه و قديمي اند.  اونا  در ما زنده نيستن؛ اما بهر حال در ما باقي مي مونن، و ما هيچ وقت نمي تونيم خودمون رو از شرشون خلاص كنيم. تنها كافيه يه روزنامه بگيرم و بخونم، تا ارواح رو بين خطوط ببينم. ارواح بايد همه جاي اين كشور باشن. اونا به اندازه لايه هاي خاك قطورن. و ما همه بشدت از نور مي ترسيم....

ارواح. از هنريك ايبسن

 

ترجمه از نروژي و معرفي: مايكل مير

 

ترجمه از انگليسي: علي نوراني


MANDERS. No, because you are a coward, as you put it. But if you weren’t a coward-? Great God in heaven, what a shocking relationship!

MRS ALVING. Well, we all stem from a relationship of that kind, so we are told. And who was it who arranged things like that in the world, Pastor Manders?

MANDERS. I shall not discuss such questions with you, Mrs. Alving. You are not in the right spiritual frame of mind for that. But you dare to say that it is a cowardly of you-!

MRS ALVING. I shall tell you what I mean. I am frightened, because there is in me something ghostlike from which I can never free myself.

MANDERS. What did you call it?

MRS ALVING. Ghostlike. When I heard Regina and Oswald in there, it was as if I saw ghosts. I almost think we are all ghosts- all of us, Pastor Manders. It isn't just what we have inherited from our father and mother that walks in us. It is all kinds of dead ideas and all sorts of old and obsolete beliefs. They are not alive in us; but they remain in us none the less, and we can never rid ourselves from them. I only have to take a newspaper and read it, and I see ghosts between the lines. There must be ghosts all over the country. They lie as thick as grains of sand. And we're all so horribly afraid of the light.

Ibsen, Henrik. Ghosts.

Translated from the Norwegian and introduced by Michael Meyer.

Translated from English: Ali Noorani

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


دکتر صابر دلشاد

فوت یک استاد٬ خوب که فکر می کنم٬ باید خیلی دردناک باشد...

اکنون می دانم! دردناک است...

درگذشت دکتر دلشاد استاد عزیزمان را به گروه زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه شهید بهشتی تسلیت می گویم.

روحش شاد...

Dr Delshad, PhD, SBU English and Literature Instructor

مراسم ترحیم فردا شنبه ۴/۱۲/۸۵ در دانشکده ادبیات دانشگاه شهید بهشتی

برگزار می شود

مراسم خاک سپاری نیز از همین محل انجام می شود

ایران اکونومیست: در پي نداشتن علائم حياتي به علت جمود نعشي،

استاد دانشگاه شهيد بهشتي ساعتها پيش از رسيدن اورژانس فوت شده بود

ايران اکونوميست:نحوه حضور امدادگران اورژانس تهران در محل كشف جسد يكي از اساتيد دانشكده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي تشريح شد.

حوادث 1385/12/2

اتاق بحران وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي در اين خصوص به ايسنا، اعلام كرد: مقارن ساعت 8:54 صبح روز چهارشنبه دوم اسفند ماه، طي تماس يكي كلانتري‌هاي شمال تهران با 115، امدادگران در جريان بدي حال يكي از اساتيد دانشگاه شهيد بهشتي قرار گرفتند.

به اين ترتيب عوامل اورژانس 9 دقيقه پس از اعلام حادثه، در موقعيت مورد نظر واقع در دانشكده ادبيات دانشگاه ياد شده حاضر شده و بررسي‌هاي اوليه را آغاز كردند.

بر اساس معاينات صورت گرفته دو تكنسين اورژانس مشخص شد: مرد 60 ساله به هويت دكتر صابر دلشادي كه كنار پله‌هاي يكي از طبقات دانشكده افتاده بود، به علت جمود نعشي فاقد علائم حياتي بوده و ساعتها پيش از رسيدن اورژانس فوت شده است.

با احراز اين موضوع، عمليات امداد و نجات بدون اقدام پزشكي به دليل جانباختن بيمار پايان يافت.

اين گزارش حاكيست كه پيكر اين استاد براي بررسي بيشتر توسط مراجع قضايي به پزشكي قانوني منتقل شده است.

گفتني است، مرحوم دكتر دلشادي با بيش از 20 سال سابقه كاري از اساتيد فعال و برجسته دانشكده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي بود كه مقاله‌هاي بسياري را تدوين كرده است.

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥


چاپ نشده!

اين نوشته را در كاغذهايم پيدا كردم.
نزديكترين تاريخي كه به اين نوشته پيدا كردم 18.12.83 بود. فرصت جالبي براي خودم بود تا تحول نوشته هايم را در اين دو سال بررسي كنم.
منتظر نظر شما نيز هستم!

*

مدتي است كه بي خبر مانده ام از تو و اين بي خبري مرا مي آزارد. هر روز تصاوير زيبايت را در ذهنم مرور كرده ام و هر روز دست به گوشي تلفن برده ام. اما باز دست كشيدم و با خود گفتم آخر تو چه مي داني؟ باز رفته ام سراغ عكس هايت. آه كه چقدر دوست داشتني هستي وقتي در ذهنم به من لبخند مي زني و چقدر خاطراتت را دوست دارم. براستي كه روياهايم را به هيچ قيمتي نمي فروشم، حتي به قيمت داشتن تو، چرا كه روياهايم هميشه با من هستند ولي تو اينگونه نيستي. سال ها زحمت كشيدم تا اين خاطرات را جمع كردم. اينها را نگه داشته ام براي تنهايي هايم، مانند اكنون. خوب مي دانم نمي داني كه زندگي ام چقدر لبريز است از اين اكنون هاي بي تو. كاش مي دانستي (13/12/83)

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥


بزرگ ترين روستای دنيا

تهران روستایی بسیار بزرگ است. سیگار کشیدن یک خودارضایی عمومی است هرچند بنظر من خودارضایی قابل قبول تر است. بابا می گوید مگر وقتی من زورم نمی رسد لیمو شیرین بخرم تضاد طبقاتی نیست که وقتی پسرم می خواهد از جیبش باج سربازی اش را بدهد همه یاد طبقات می افتند. من می گویم اصلا چرا بین طبقات تضاد می افتد. گیریم که سقف طبقه اول بریزد پایین. سقف که بالا نمی ریزد که روی سر طبقه بالایی ها خراب شود. بابا می گوید تو هنوز این چیزها را نمی فهمی. در ایران همه چیز طبق مد و بروز است. مد قانون های ما هم ده تا دوازده روز و نیم بیشتر طول نمی کشد. این گربه وامانده چقدر میومیو می کند. راستی کدام مهمتر است؟ دختر اگر بوت نپوشد اصلا دختر نیست! حتی اگر عرض آن نصف ارتفاع یک متر و نیمی اش باشد. در تاکسی نشسته ام  و به طرح نوشته ام فکر می کنم. غرق غرق. کنار دستی ام نگران به من نگاه می کند. راننده فکر می کند من عصبی یا دیوانه ام.

مارکور در «زیرٍزمین»

ما همه دیوانه اییم فقط بعضی هایمان هنوز تشخیص داده نشده ایم.

بزرگ ترین جنباننده های جریان ها فلاسفه اند. ما که نداریم. در عوض راننده های عزیز زحمتش را می کشند. إه إه یادم رفت امشب باید در قطار بخوابم. عیبی ندارد. کنار دستی ام مهندس است. باید یک پیژامه اضافه همراهش باشد. راستی این ترک ها چرا جواب آدم را به ترکی می دهند؟

تا حالا کدوم گوری بودی؟ هیچی بابا رفته بودم تظاهرات! تو غلط کردی! چرا نمی خواهی بفهمی!‌ ما یه .... کردیم حالا هم مثل... من که تظاهرات نبودم٬ با بچه ها قرار داشتیم.

إه چه جالب! این آقای راننده عجب بلایی است. از آزادی حرکت کردیم خوردیم به چمران٬ از روی شریعتی رد شدیم و حالا رسیدیم به میدان انقلاب.  اینجا راهپیمایی باشکوهی برپاست. ببخشید من باید بروم به وظیفه دینی خودم عمل کنم و در صحنه حاضر شوم....

من دارم سرم درد می کند. فکر می کنم اینجا همانجایی است که «همه چیز» دارد در آن «دور سرم می چرخد» و من هم که کلا از چرخ و فلک و تاب حالم بهم می خورد. می خواهم جایی بنشینم که صاف و ثابت باشد. راستی من چقدر آدم روشنفکر و دوست داشتنی هستم که اینقدر معلومات عمومی دارم و می توانم راجع به همه چیز نظر بدهم.

این یک نظر شخصی بنده می باشد و اصلا به هیچ کس هم مربوط نیست. اصلا من غلط بکنم که اسامی٬‌اشخاص٬ و چیزهایی که در اینجا نوشته شده اند شباهتی به واقعیت داشته باشند. سانسور. با اینحال هیچ وقت.

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥


ساعت شماطه دار

ساعت شماطه دارم را كه صورت به زمين روي ميز است بر مي دارم. خوابيده است. كوكش مي كنم. هر بار يك دور. صداي جغجغه مانند چرخاندنش آدم را به گذشته ها مي برد.  بعد از چند دور دميدن، تيك تيكش دوباره جان مي گيرد. من خداوند زمانم!

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥


خودکار آبی

آرام و بی سر و صدا وارد می شوم. اولین میز یک جای خالی دارد. خوشحال آنجا می نشینم٬ کاپشنم را روی دسته صندلی آویزان می کنم. اینجا چه بوی خوب و خنکی می آید! وسایم را٬ باز هم آرام و بی سر و صدا٬ از کیفم بیرون می آورم - ناگهان تصمیم می گیرم ساده تر بنویسم- خودکارم خیلی قشنگه ولی حیف که نوکش یه خورده خراب شده. خیلی بد می نویسه تازگیها. کتابم رو باز کردم و خواستم درس خوندن رو شروع کنم. خط اول کلمه سوم مهم بود. زیرش خط کشیدم. ولی خودکار اصلا خوب خط نکشید! اعصابم خورد شد. اینجوری نمی شه درس خوند اصلا! آروم پا شدم و از فروشگاه ابتدای ساختمون یک خودکار آبی خریدم. یه لحظه موندم که چه رنگی بگیرم. ولی آخرش هم نتونستم طاقت بیارم. آبی. حس خیلی خوبی دارم. نشستم کتاب رو بستم و یک کاغذ سفید روش گذاشتم. آرام و بی سر و صدا... شروع کردم. این دو تا دارن بدجوری تحریکم می کنن. خیلی جالبه واسم. هر کسی داره اینجا درس می خونه. من هم آروم توی این سکوت وسط این همه آدم دارم واسه خودم دنیا خلق می کنم. مثل کسی که داره توی کلیسا بچه درست می کنه! واستا ببینم! این خودکار روون نمی نویسه! ولی اشکال نداره٬ عوضش بوی جوهر آبی شو همین الان دارم حس می کنم.

نوشتن درباره نوشتن. این همیشه یکی از موضوع های مورد علاقه من بوده. شاید دلیلش این باشه که این یکی علمی نمی خواد. چیز عجیب و غریبیه. مثل اینکه دو تا آینه روبرو هم بزاری٬ یکی تصویری که تو اون یکی هست نشون بده و اون یکی هم انعکاس تصویر توی آینه روبرویی رو. در حالیکه هیچ چیزی وسط نیست. چیزی ننویسی و راجع به نوشتن بنویسی! من همیشه دوست دارم خودکارم سرش روش نباشه. اینجوری سبک تر می شه. آدم احساس می کنه خیلی حرفه ای تره اینجوری! البته هر چند همه این ترجیجات من خیلی سطحی هستن چون معمولا قلم من دکمه های کیبوردن. با کیبورد نوشتن رو دوست دارم چون مثل پیانو زدن می مونه. مخصوصا تایپ ده انگشتی. همه انگشت های دستت رو می زاری روی دکمه های کیبورد. انگار می خوای با انگشتات اونو ببلعی. بعد شروع می کنی به نواختن. گاهی اوقات چند نت رو هم با هم می زنی. اگه بتونی سریع تایپ کنی محشره. ولی یه اشکال هم داره: آدم هیچ وقت نمی تونه همون طور که کاغذ روی میزشو بغل می کنه پیانوشو بغل کنه. این جوری احساست کامل منتقل نمی شه. ولی شاید همین ولع آدمو بیشتر می کنه!

اشکال من اینه که همیشه یک نفس کار می کنم. الان سه چهارم صفحه رو نوشتم بعد متوقف شدم. عادت ندارم روی چیزی بیشتر از یه بار کار کنم. بقول دوستم واسه همینه هیچ وقت حرفه ای نمی شم!

راستی من همین امروز یه نفر رو توی دنیای سایبر بدنیا آوردم. دستشو آروم گرفتم و براش یک وبلاگ ساختم. خودش حرفه ای معاشقه با کاغذ و قلم و کتاب بود. اما از پیانوی «شیک و پیک» خجالت می کشید. وبلاگشو که ساخت از اسمش خوشش نیومد. بعد مجبور شدیم حذفش کنیم. حذف کردن وبلاگی که هنوز شروع نشده مثل سقط جنین بود. بهش گفتم تو قتل نفس کردی. ولی بعدی رو نگه داشت. بهش گفتم شروع کن. پست مطلب جدید. عنوانشو نوشت آغاز. نمی دونی چقدر بدلم نشست. انگار سالها بود که این کلمه رو نشنیده بودم. مشغول خط خطیه کاغذ مونیتورش بود که پا شدم. بهش گفتم: [بعدٍ نوشتن «ثبت مطالب»‌رو بزن٬ من می رم.]

پا شدم. وقتی ازم تشکر کرد حس خوبی بهم دست داد. اون هنوز داشت با کیبورد کلنجار می رفت...

این خودکار مسخره حالمو بهم زد! باید یک دیگه بخرم!

  
نویسنده : Ali Noorani ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥